چهارفصل جان

چهارفصل جان

یک رمان در هجده موومان

نویسنده: امیرمحمد اعتمادی

موضوع: رمان ایرانی

نشر نقره تورنتو- 2025

330 صفحه

 معرفی:

چهارفصل جان نه فقط روایتی از عشق و ناپایداری زمان، بلکه کاوشی در معنای زندگی، موسیقی و مرگ است. در این رمان، عشق همچون موسیقی در زمان جاری می‌شود و مانند اسطوره‌ها، در برابر حقیقت‌های تلخ و ناگزیر انسانی، دوباره و چندباره به شکلی متفاوت ظهور می‌کند.

این اثر نگاهی عاشقانه به هنرهای موسیقی و شعر و داستان دارد. پدر، ادیب و موسیقی‌شناس است و کتاب شازده کوچولو و کنسرتوهای ویوالدی را تفسیر می‌کند.هر فصل از رمان، بازتاب یکی از کنسرتوهای ویوالدی است: چهار کنسرتوی چهارفصل، به همراه La Tempesta di Mare که آن را کولاک ترجمه کرده‌ام و Piacere که آن را آرامش نامیده‌ام.

پدر معتقد است هر جانی چهار فصل دارد سپس دچار تلاطم می‌شود تا به آرامش برسد و می‌گوید ویوالدی که چهار فصل سال را آهنگ نکرد، چهار فصل جان و زندگی را آهنگ ساخت.

پدر می‌گوید موسیقی یکی است. داستان یکی است، و چکامه هم یکی است. انسان‌ها تلاش می‌کنند در هر هنری به آن *یک* نزدیک شوند. داستان شازده‌کوچولو و کنسرتوهای ویوالدی و چکامه‌ی آزادکوه را نزدیک به آن *یکی* می‌داند. همچنین آزادکوه را همزاد ویوالدی می‌خواند که هر یک به زبان خود دیگری را تفسیر می‌کند.

چکامه‌ی آزادکوه نیز شش بخش دارد که متناظر با کنسرتوهای ویوالدی هستند اما موومان پایانی چکامه گم شده است که پدر در نهان می‌سرایدش و راوی بعد از مرگ پدر دفتر یادداشت‌اش را پیدا می‌کند که رویش نوشته است دفتر شازده کوچولو و پانوشت داده است به هیچ بهانه‌ای باز نشود مگر پس از مرگ من.

این رمان در فضای ادبی و فرهنگ اصیل ایرانی می‌گذرد. در چارچار تاریک زمستان مازندران، جایی که باد شمال زوزه می‌کشد و سگی زیر سپیدار کوچه‌ی شرقی در حال احتضار است. در پس‌زمینه، کنسرتوهای ویوالدی جریان دارد و پدر، اشاره‌هایی به شازده کوچولو می‌کند، چکامه‌ی آزادکوه را می‌خواند، موومان‌های ویوالدی را نقد و تفسیر می‌کند و از راز بزرگ شازده کوچولو سخن می‌گوید که خود عارف هوانورد نیز درباره‌اش سکوت کرده بود. و زندگی آزادکوه و اسطوره‌ی آفرینش زمان را روایت می‌کند.

رمان، درون‌مایه‌ای بینافرهنگی و بیناهنری دارد و از هنر، فرهنگ و اسطوره‌های سه ملت، و نیز فولکلور مردم پهله (که مازندران بخشی از آن است) بهره می‌برد.

می‌توانم بگویم چهارفصل جان تلاشی است برای خلق لحظه‌ای از جاودانگی در برابر فراموشی و تاریکی. درباره‌ی آن چیزی است که از ما باقی می‌ماند:

سخن، موسیقی و ردپای عشق.

امیدوارم این اثر بتواند مورد توجه خوانندگان قرار گیرد و جایگاه خود را در جهان ادبیات پیدا کند. / امیرمحمد اعتمادی

بخش‌هایی از کتاب:

آزادکوه‌ام من

دامن دامن سبزپوش

                      آزادکوه‌ام من

رایت افراشته‌ام از دل دشت تا چشم آفتاب

                          سده‌هاست، هزاره‌هاست

                                      آزاد‌کوه‌ام من!

هر بامداد ابرکی شیرین، مهربار

از دامن‌ام خیز برمی‌دارد

خیزخیز و خیزخیز از دامنه بالا می‌کشد

تا سینه‌کش، تا پشت یال‌ام

رنگین‌کمان شهد و شور می‌کارد

رقص‌رقص و رقص‌رقص چکه می‌کند

از چکاد قله

           تا کاکل مجنون من

شب‌کلاه‌ام می‌شود هر شب و شبنم شبنم بمی‌خیزد بامداد

شب کلاه‌ام می‌شود هر شب و شبنم شبنم بمی‌خیزد بامداد

                                                             هر بامداد

زنبیل خرید